بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد در سكوتي تلخ دست سردم گرمي دست تو را احساس مي دارد در حباب اشك ديدگانم لحظه ديدار مي بيند آتشين لبهايم از باغ لبانت بوسه مي چيند مژه بر هم مي زنم ، افسوس بار ديگر خواب مي بينم بر حرير آرزوها مي نويسم : عشق من برگرد بي تو از دنيا گريزانم بي تو از اندوه می ميرم ...
نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم...
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم...
وقتی که دیگر نمیخواست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم...
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم ...
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم...
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن ...
مثل تنها مردن!!!
نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY