در آخرين لحظه ديدار
به چشمانت نگاه كردم وگفتم :

بدان آسمان قلبم با تو يا بی تو بهاريست
همان لبخندی كه توان رااز من می ربود بر لبانت زينت بست.
و به آرامی از من  فاصله گرفتی بی هيچ كلامی...
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود می گفتم :

ای كاش اين قامت لحظه ای فقط لحظه ای می انديشيد كه آسمان بهاری يعنی

 ابر...باران... رعد وبرق... و طوفان ناگهانی...
و اين جمله ،جمله ای بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن... 

و تمنايي بود براي با او بودن...


 

نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 18:45 موضوع | لینک ثابت